عبد الواحد الآمدي التميمي ( مترجم : انصارى )

284

غرر الحكم ودرر الكلم ( فارسى )

لى فيها و ألقيت حبلها على غاربها : اين منم كه ( اين گندهء پير زال ) جهان را سه طلاق قطعى و هميشگى گفته‌ام و هرگز بدان رجوع كننده نيستم و مهار شتر جهان را به روى كوهانش در افكندم ( هر كه خواهد بگو آن را بگير و بچران و بهر جا كه خواهد بگو بچر ) 12 إنّى أخاف عليكم كلّ عليم اللّسان منافق الجنان يقول ما تعلمون و يفعل ما ينكرون : بدرستى كه من بر شما مى ترسم از هر زبان دان شيرين سخنى كه دلش ( با شما پر از نفاق و ) وارونه است آنچه كه شما مى دانيد مى گويد و آنچه را كه زشت مى پنداريد بجاى مى آورد ( از چنين شخصى خواه عالم و خواه خطيب بترسيد و بپرهيزيد ) . 13 إنّى امركم بحسن الاستعداد و الإكثار من الزّاد ليوم تقدمون فيه على ما تقدّمون و تندمون على ما تخلفون و تجزون بما تندمون على ما تخلّفون و تجزون بما كنتم تسلفون : من شما را فرمان مى دهم به اين كه مهيّا شويد و زاد و توشهء بسيار تهيهّ كنيد براى روزى كه در آن وارد مىشويد بر هر چه پيش فرستاده‌ايد و پشيمان مى گرديد بر هر چه پشت سر گذارده‌ايد و در آن روز جزا داده مىشويد به آن چه كه شما از پيش بجا آورده‌ايد ، 14 إنّى إذا استحكمت فى الرّجل خصلة من خصال الخير احتملته لها و اغتفر له فقد له فقد ما سواها و لا أغتفر له فقد عقل و لا عدم دين لأنّ مفارقة الدّين مفارقة الأمن و لا تهنأ حياة مع مخافة و عدم العقل عدم الحيوة و لا تعاشر الأموات : بدرستى كه هر گاه در مردى خوئى از خوهاى خوب و خوش استوار و پديدار گردد من او را براى آن خصلت بر مى گيرم و مى پذيرم و وى را از جز آن هر چه ( از آن خصال خير ) كه از وى مفقود گرديده است مى بخشم مگر از دست دادن عقل و نداشتن دين را كه آن را نخواهم بخشود چرا كه جدائى و نداشتن دين از امنيّت جدا گرديدن است ( و انسان هم وقتى كه امنيّت را از دست بدهد هميشه دچار ترس و بد دلى است ) و با ترس و بددلى هم زندگى گوارا نيست و اصولا نبودن عقل يعنى نبودن زندگانى و حيات و با مردگان نشايد معاشرت و زندگانى كرد .